Tuesday, May 30, 2006

"Osho stole my heart"

Laura says= ".... that was what my college degree was in although at Texas University i did mostly sculpturing and pottery- graduating Magna Cum Laude- big deal!!! i couldn't even get a job afterward - instead i work as a newspaper reporter, salesclerk in a discount store and worked on the shrimp-boats off of the Texas coast- and then i got a job working for the Texas Highway Dept. setting out traffic counters all over the state.. It was a great job and allow me a lot of freedom to paint meditate etc. in fact it was a stroke of luck that i was able to find Osho. But in Houston i was taking some yoga classes down off of Westimer blvd. and there was a bookstore close to the yoga center and the lady who was running the store - kind of like me and she mentioned one of Osho's books and said that i should buy it and since i was starting to practice meditation i bought it mostly just to please her ( woman have so much control over us guys!) i bought two books and took them with me on my vacation down to Ecuador South America- in search i was for an enlightened being- the guy turned out to be a big egoist. Anyway the next year off to India and Osho stole my heart- 27 years ago now- the love affair continues. ...

2 Comments:

Blogger Virus said...

خاطراتی از سالهای جوانی امام تا زمان رحلت آیت الله العظمی بروجردی
*************************
1- به آقا بگوییم مرتب تشریف بیاورند
حضرت امام در یکی از تابستان ها که در تهران بودند ، در نماز جماعت آیت الله سید ابوالحسن رفیعی قزوینی شرکت می کردند . آقای رفیعی در مسجد جمعه تهران برای نماز مغرب و عشاء اقامه جماعت می نمودند ، اما منظم نمی آمدند .
یک روز که آقای رفیعی دیر کردند ، حضرت امام بلند شدند و به مردمی که در آن نماز جماعت شرکت کرده بودند ، گفتند : « بیایید با هم به آقا بگوییم مرتب بیاید . این جوری که ایشان غیر مرتب می آیند وقت بسیاری از مردم ضایع می شود . همه با هم بگوییم که مرتب تشریف بیاورند .
بعد از آن ، آقای رفیعی تشریف آوردند و شروع کردند به نماز . نماز که خوانده شد ، یکی نفر به آقا گفت : « یک سید جوانی به مردم می گفت که به آقا بگوییم مرتب بیاید . ایشان تقریبا ً به نا مرتب آمدن شما اعتراض داشت . »
آقای رفیعی فرمودند : « آن سید ، کی بود ؟ »
آن شخص حضرت امام را که آن طرف نماز می خواندند نشان داد . همین که چشم آقای رفیعی به حضرت امام افتاد ، فرمودند : « ایشان حاج آقا روح الله هستند ، مردی هستند بسیار فاضل و وارسته و بسیار با تقوا و منظم و مهذب . حق با ایشان است ! اگر یک وقت من دیر آمدم ، ایشان را جلو بیندازید تا به جای من نماز بخواند . »
* به نقل از آیت الله حسین نوری

3:45 PM  
Blogger ا-آزاد said...

سلام دوست عزیز و متفکرم. میبخشی که من جند وفتی هست که خیلی گرفتار شدم با آن زمان شرایطم خیلی فرق میکنه تقریبا در روز فقط وقت خوابیدن و اصلاح صورتم رو دارم اما هر زمان که وقت آزادی دارم اول از هر کاری به بلاگ زیبای شما سر میزنم . و مطالب پر بار شما را میخونم . باید بگم از وقتی که با اوشو آشنا شدم تغییرات خوبی رو در زندگیم تونستم ببینم و البته باید از شما بخاطر زحمتهاتون در شناسایی این مرد بزرگ , بسیار تشکر کنم . آرزوی موفقیت و پیروزی برایتان دارم

6:07 PM  

Post a Comment

<< Home